استعلاج


می گویم آب پرتقال خوردم،بعد یکهو حالم بد شد،مامان می گوید حتما تب داشتی،از بچگی هر وقت تب داشتی آب پرتقال می خوردی بالا می آوردی.چه کس دیگری ممکن است یک همچین چیزی را راجع به من بداند؟صبح زنگ زدم ،کله ی صبح، از دکتر رستمیان استعلاجی گرفتم.گفت برایت دارو می فرستم،وقتی بیدار شدم زنگ زدم درمانگاه که بگویم لطفا هر کس رد شد برایم دارو را بیاورد،کمی بعد استاد راهنمای دانشگاهم که زنگ زده بود حال و احوال می کرد و سی دی آمار مقاله امان را می خواست،دیدم در می زنند،فکر کردم سرایداری کسی است،گفتم بگذارشان پشت در،دیدم صدای خود رستمیان است،کپل با آن سیبیل و لباس کردیش.گفتم ببخشید الان می آیم و سریع شال و کلاه کردم و در را باز کردم،دارو را گذاشته بود که برود واقعا.تشکر کردم با آن موهای هوا رفته ام،شب تا صبح کلاه بافتنی سرم گذاشته بودم که به قول باباجون،پدربزرگ بابا،سرم بپزد.دقت کردید به سی دی؟استاد به مثلا فایل،می گوید سی دی.موهایم را می گفتم،خیس و از حمام درآمده،این یاغی ها را ول کردم به حال خودشان و با کلاه بافتنی خوابیدم که شبیه پسر مش سن علی شدند.
سبک من از لباس کردی،سبک من از لباس کردی،درستش می کنم.مریم کجاست؟امروز داشتم به یک نفر می گفتم که آن آدمی که مریم برای من بود،هیچکس نبود.مریم تمام دوستی بود که می توانست باشد و حالا رفته.ندیدمش قبل رفتن.به هزار و یک دلیل.تب دارم احتمالا باز،دارم چند می گویم،هزار دلیلش اغراق بود،یک دلیل ساده داشت،ما آدم های بزرگ مسوولیت داری شده ایم که وقت کم می آوریم.همین.آب پرتقال را پدر می گرفت،توی لیوان آن ور پیدای دسته دار می داد به من.حالا خودم پرتقال را چارقاچ می کنم،به نیش می کشم.دیشب توی هوای سرد با گلوی دردناک،با آبی که برای کمتر از ده دقیقه گرم ماند رفتم حمام.از بس که دیروز زیر دستم،لای موهای بلند به هم گره خورده ی این دبیرستانی ها دانه های سفید چسبنده پیدا کرده بودم و زده بودم روی شانه ی دختر بچه که بلند شود و خطاب به بهورزم گفته بودم:پرمترین. 60 نفر.60 نفر دختر دبیرستانی را معاینه کردم و برایشان توضیح دادم که درد پریود نباید آن ها را از کار و زندگی بیندازد.ساده ترین معیاری بود که می توانستم برای میزان درد نشانشان دهم.لباس کردی به سبک من.مخمل.درستش می کنم.شما فکر می کنید نباید کار سختی باشد اما این بچه دبیرستانی ها به همه چیز می خندند و در عین این که بچه اند،بچه نیستند.معامله ی سختی است که شما تویش قرار می گیرید.من برعکس تمام پزشکان طرحی و غیر طرحی که این جا دیدم،روپوش سفید می پوشم سر کار.بیرون از درمانگاه که می رویم هم،همین طور.معاینه که تمام می شود و توی دفتر که می رویم ،شغول صورت جلسه نوشتن می شوم که مدیر می گوید دو تا از بچه ها دم در با شما کار دارند،مدیر از آن کردهای زیباست،ترکه ای،چشم سبز،دماغ قلمی،گونه های برجسته،موی مشکی.می روم دم در.ساده ترین دختر هایی که معاینه کرده ام،با ابروهای پیوسته و پر با دوستش آن جا ایستاده.سوالش را از قبل می دانستم،بهورز گفته بود که یکیشان راجع به خون ریزی بعد از رابطه ی جنسی از پشت داشتن ازش پرسیده بوده.توضیح می دهد که بار سوم بوده و چند قطره خون و ..قرار می شود فردا که من تا یک درمانگاهم بیاید معاینه اش کنم.مدرسه نزدیک است،پیاده برمی گردیم،به بهورز که در حال غصه خوردن از بی حیایی بچه های این دوره است نمی گویم دخترک خودش آمده پیشم و قرارست فردا رفیقش که این کار را کرده بیاید من معاینه کنم پارگی جدی نداشته باشد.بهش می گویم توی همین ماه یک جلسه آموزش ایدز و بلوغ جنسی می گذارم برایشان .مریم رفت؟هلند چقدر راه است تا اینجا؟ششم ماه بعد می شود 13 ماه که مانده از طرحم.به خدری گفتم برای آبلیو بگیرد.باز پرتقال خوردم.باز دارد حالم بد می شود.سبک من از لباس کردی.به مانتویش دست پیدا کردم فعلا.مخمل.

نظرات

  1. دکتر یوهوی عزیز. من نه در توییتر شما رو دیدم تازگی نه در فیس بوک نه جواب ای میلی گرفتم نه در پلاس رویت کردم. زنگ زدم حتا که حالت رو جویا بشم نمی دونم چی شد وصل نشد بعدشم دیگه نگرفت اصلن.

    کمتر کسی در کل آن مملکت و اینجا و کل دنیا برای من انقدر مهم است که شما. لطفن خوب باشی که منم ببینم
    قربانت

    پاسخحذف
  2. این اسمم چرا اینطوری شد؟ شد بلاگی که سالها پیش ایجاد کردم و ننوشتم هیچوقت. من مخلصت شاهینم

    پاسخحذف

ارسال یک نظر