بخش جنگ اول

جنگ اول دست خورده.چیز خوبی ازش نمانده.بهتر است نخوانید.این همه پست.بروید بقیه را بخوانید.
سر راه مریوان و سروآباد پاسگاه سرو آباد هست که خیلی سخت می گیرد،یعنی به تعداد دفعاتی که رد می شوی نگهت می دارند و چکت می کنند.هر بار می پرسد،برای چه آمده ای؟کجا می روی؟پزشک کجایی؟شمام پزشکی؟...............
مشکل دوری از قیمه پلوست،وابستگی داشتم به قیمه پلو.دلبستگی هایم را ریخته ام توی چیزهایی که نمی چسبند بهم.قیمه پلو مثلا.هر کس زنگ می زند می گوید دعوا کرده است،هر کس را می بینم جدا شده است،می گویم ببین،چه بهتر تنها باشم.بعد نمی شود،دلبستگی در من بیماریست،دوست داشتن ذاتی است،من عاشق پیشه ام،دلبستگی به "کسی" اگر نباشد،باید خرج چیزهای دیگر شود،دلبستگی هایم شده اند آدم هایی که نمی شناسم و می دانم بیشتر از یک میزانی نخواهم شناخت،رسپشن هتل،مسوول رستورانشان،مسوول صبحانه.این ها.آدم هایی که به من می گویند خانم دکتر جان و وقتی که چای می آورند دم اتاق داروهایشان را نشانم می دهند که ببینند خوب است بخورند یا نه،حالا تنها اینجا مانده ام و این ها برایم چای می آورند و ناهار و شام و من بی حجاب سینی را می گیرم و ازشان می پرسم چرا انقدر لباس پوشیده اند و آن ها می گویند که مریض اند و اینجاست که دارو نشانم می دهند.فردا هم که بخواهم حساب و کتاب کنم خواهند که گفت باشد و مهمان باشم و والله و من سر تکان خواهم داد و وقتی بگویند باز بیا اینجا به شوخی نه،به جدی خواهم گفت که شاید هفته ای یک بار برای حمام داغ بیایم باز هتل.می دانید چه می گویم؟دلبستگی به آدم هایی که قرار نیست نزدیک شوند.دلبستگی به دریاچه،برایش دویدن،عضو ان جی او شدن،غصه ی نابودیش را خوردن،در همان دوری با مردم خوبم و لبخند می زنم.سرایدار مرکز نه حتی،چون می دانم نزدیک است و قرار ست نه که فقط هر روز ببینمش که شب ها هم توی همان محوطه ای باشد که من هستم.این چیزهارا می نویسم و می ترسم.چون هر کلمه که می نویسم تازه خودم برای خودم باز می شوم که چه مرگم است.

نظرات

ارسال یک نظر