۱۳۹۶ مرداد ۵, پنجشنبه

Through Dark and Light I Fight To Be So Close


وقتی بابل زندگی می‌کردم تعمیرگاه خوبی پیدا کرده بودم که ماشینم را ببرم پیششان. ماشینم اسمش گلنوش بود و حالا دست پدر و مادرم است.
تعمیرگاه جایی بود بین بابل و آمل و تا جایی که من می‌دانستم دو سه نفر از کارمندها و مکانیکها فامیل بودند و به نظرم همه‌شان آدم‌های خوبی می‌آمدند. یک بار که آنجا بودم، همینطور که منتظر بودم ماشینم را ببرند روی چال و این دست کارها یکی از کارمندهای دفترشان آمد و گفت خانم؟ من با شما کار خصوصی دارم. می‌توانم وقتتان را بگیرم؟
مرد تقریبا مسنی بود، کچل، شکم گنده، عینک طبی تیره با لهجه غلیظ مازندرانی. شما اگر ده دقیقه هم در ایران یک زن بوده باشید برایتان کافیست تا حس کنید هر کسی به شما نظر بد دارد. نه چون همه دارند. چون شما پارانویید می‌شوید. چون این اتفاق زیاد افتاده.
اما پیرمرد، وسط حیاط، امیدوار بودم کار خصوصیش جوری نباشد که مجبور شوم دنبال مکانیک جدید بگردم. گفتم بفرمایید. گفت شما تهرانی هستید؟ گفتم والا اصالتا که خیر. تهران به دنیا آمدم و پدر و مادرم مال شهرهای دیگرند. طبق معمول، توضیحات اضافی. برای اینکه تا حد ممکن تصورات مردم ازم طبق واقعیت باشد. گفت من در تهران یک گم‌شده دارم. شما کمک می‌کنید پیدایش کنم؟ فکر نکنم برای هیچکس لازم باشد توضیح داد که تهران یک وجب دو وجب نیست. گفتم آخر تهران خیلی بزرگ است. من هم خیلی آدمی نمی‌شناسم. رویم نشد بگویم من تا تهران بودم که دبیرستانی بودم و جایی نمی‌رفتم چون خانه‌امان از همه‌جا دور بود و بعد هم که ۱۸ سالم شد و توانستم رانندگی کنم و این‌ور اون‌ور بروم دیگر تهران نبودم. حس می‌کردم این مرد تصور اشتباهی از من و تهرانی بودنم و توانایی‌هایم دارد و قرارست بدجوری نا‌امیدش کنم. همه‌ی زندگیم نگران بوده‌ام و هستم که  تصور مردم از من و تواناییهایم اشتباه باشد و ناامیدشان کنم. حتی توی آن مکانیکی وسط جاده و جلوی پیرمرد غریبه.
گفت این خانم یک آرایشگر است. سالها پیش میشناختمش. کمکم می‌کنی پیدایش کنم؟ آرایشگر، زن، تهران. دوباره فاز قصه عوض شد. آرایشگر هم خیلی هست. باز رویم نشد در ادامه توضیح بدهم که من هم آرایشگاه برو هم نیستم به آن صورت. دلیلش هم این است که مادرم هم این کاره نیست. خاله‌هایم هم. دختر‌خاله‌هایم هم. از خانواده پدرم هم آنقدری خوشم نمی‌آید که به واسطه آن‌ها اهل این چیزها بشوم. این‌ها توضیحاتی بود که نگفتم. راستش حوصله وارد شدن  به داستان زن‌بارگی قدیمی هیچ آدمی را هم نداشتم. حتی اگر حالا جالب به نظر بیاید. یادم نمی‌آید در این مرحله به مرد چی گفتم. ولی احساساتم به ترتیب همین‌هایی بود که نوشتم. نهایتا داستانی که برایم تعریف کرد این بود که سالها پیش این آقا و همسرش، همسایه (احتمالا سرایدار) خانه یکی از معروفترین کاباره‌دارهای تهران بوده‌اند. به هم خیلی نزدیک بودند. حالا کاباره دار معروف، ارباب، که آنقدر معروف بود که حتی من بشناسمش به نام و همسرش جمیله، که هر ننه قمری می‌شناسدش یکی مرده و یکی ایران نیست اما دختری دارند که این زن و شوهر دوست دارند پیدایش کنند و ببینندش.

قضیه همین جا یه کم جالبتر شد. نشد؟ اگر نشده حتما برای این است که من در ساختن تصویر کوتاهی کرده‌ام. من، کلافه و ناآرام و متنفر از بردن ماشین به مکانیکی، مکانیکی وسط کمربندی، دور افتاده. یک مرد غریبه تقریبا پیر و تحقیقا کچل و عینکی با لهجه شدید مازندرانی، یک دفعه من را یقه کرده و ازم خواسته دنبال گم‌شده‌اش بگردم. من اول فکر کردم می‌خواهد مزاحم خودم شود. بعدتر فکر کردم کسخل است که از من می‌خواهد برایش یک آرایشگر را در تهران پیدا کنم. برای لحظاتی هم فکر کردم داستان چیز چرکی است. چیز عجیب دیگر هم اینکه خیلی به تازگی کسی با من در مورد این آرایشگر خاص حرف زده بود که به خودی خود چیز کم‌نظیری است. من و آرایشگرهای معروف. مسلمان دروغ. انگار مقداری اطلاعات بی‌ربط که داشتم حالا معنا پیدا کرده بود.

حالا که شما اینجا را می‌خوانید احتمال خیلی زیادی هست این آدم را بشناسید. شبکه‌های مجازی دوستان من. شبکه‌های مجازی. داریم از زمانی حرف می‌زنیم که هنوز پدر مادرهایتان عضو فیسبوک نبودند و تلگرام پراز گروه‌های خانوادگی نبودند. دوست صمیمی سال آخر راهنمایی و اول دبیرستانم تازه داشت نامزد می‌کرد و بهم گفته بود دختر جمیله و محمد ارباب آرایشگر است و اتفاقا خیلی هم گران می‌گیرد و اخلاقش هم تعریفی ندارد و هر کی پیشش می‌رود ازش مثل سگ می‌ترسد.
در کمال تعجب خودم، در حالی که توی دلم پر از نگرانی بود گفتم احتمالا پیدا کردن شماره و آدرس محل کارش کار سختی نباشد. چون آرایشگر به نسبت معروفیست. چیزی که بهش نگفتم این بود که من شنیده‌ام دختر ارباب خیلی اخلاق خوشی ندارد. هیچ جایی از وجودم هیچ احتمالی نمیداد که دختر ارباب با این پیرمرد مازندرانی خوب تا کند. احتمالا درکم نمی‌کنید اما بدرفتاری و تحویل نگرفتن احتمالی یک پیرمرد پیرزن شهرستانی از طرف یک آرایشگر معروف تازه از ال ای برگشته برایم جز بدیهیات بود و حس می‌کردم اگر اتفاق بیفتد من هم درش مقصرم. من کمکشان کردم خودشان را در آن موقعیت قرار بدهند. ضمن اینکه اگر محل سگ بهشان نمی‌گذاشت تکلیف من چه بود؟ ولم می‌کردند یا باز خواسته‌ی دیگری داشتند یا می‌خواستند از رفتار بد خانم ارباب باهام درد دل کنند؟
با خوشحالی تند و تند مازندرانی را با کلمات فارسی تشکر کرد و رفت و برگشت شماره‌ی موبایل و خانه‌اش را بهم داد که بهش خبر بدم. از شیدا شماره را گرفتم و بهشان دادم. آدرس را نداشتم. وقتی بهشان زنگ زدم تازه از یک خانه بهداشت روستایی آمده بودیم بیرون و کنار جاده منتظر تاکسی بودیم. خانمش تلفن را جواب داد. فارسی خانمش از خودش مازندرانی‌تر و سخت بود. خیلی خیلی خوشحال شد و خیلی تشکر کرد. طبیعتا من را دعوت کرده خانه‌شان. این بخشی از زندگی کردن در مازندران است. مردم به بهانه‌های واقعی و واهی شمارا دعوت می‌کنند خانه‌شان. صادقانه هم این کار را انجام می‌دهند. طبیعتا من نرفتم. این هم بخشی از من است.
اما خیلی خیلی نگرانشان بودم. چند روز بعد هم که زنگ زدند و گفتند تلفن زده‌اند و نتوانستند پیدایش کنند و با خودش حرف بزنند حس کردم نگرانیم درست بوده. حق با من بود. جایزه را من بردم. امیدوار بودم در همین مرحله وا بدهند. قبل از تحقیر شدن. انگار دست کم یا به مازندرانی کمه دست گرفته بودم چقدر تماس گرفتن با این گم شده برایشان مهم است. تصمیم بعدی آقای موسوی - فامیل واقعیش یادم نیست و اگر هم یادم بود ازش استفاده نمی‌کردم، اما اگر اسم نداشته باشد هی باید بهش بگویم آقای مازندرانی، آقای کچل، آقای عینکی- اما برایم خیلی ترسناکتر بود. می‌خواستم بهش بگویم نه نه نه. نکن. این کار خودکشی است: آقای موسوی تصمیم گرفته بود حالا که شماره دارد، آدرس را پیدا کند. که کرد و برود دم در. که رفت.
تصور یک پیرمرد غریب در تهران که می‌رود زنگ یک آرایشگاه را می‌زند و کسی محل سگ بهش نمی‌گذارد قلبم را درد می‌آورد. باورم نمی‌شد از مرحله‌ی به من چه که گم شده‌ی معلوم نیست مربوط به چه خاک بر سری تو را برایت پیدا کنم، رسیده‌ام به نگرانی برای شکستن دل یک پیرمرد پیرزن.
در کمال تعجب من و امیدوارم شما، آقای موسوی این کار را کرد. رفت دم در آرایشگاه، زنگ زد و توانست دختر ارباب را حضوری ببیند. دختر ارباب از دیدنشان خوشحال شد و مهمانشان کرد و برد خانه‌ش و ازشان پذیرایی کرد. چند روز. خیلی هم بالا و پایین گذاشت. یا حداقل این چیزی بود که به من گفتند.

 من به عنوان کمک کننده در این گم‌شده پیدا کردن خیلی خیلی ازم تشکر مازندرانی شد. باز دعوتم کردند خانه‌شان. یک جایی از ذهنم هی بهم یک شیشه مربا و یک شیشه ترشی نشان می‌دهد. حس می‌کنم خانم آقای موسوی آن وسط‌ها بهم گفته برایت از این چیزها درست کرده‌ام حداقل بیا ببر. که نرفتم و نگرفتم. متاسفانه تماسی از دختر ارباب هم نداشتم که بگوید حالا که این‌قدر کمک کردی هر وقت عروسی کردی آرایشت مجانی و با من.
آقا و خانم موسوی گم شده‌اشان را پیدا کردند و من سالها بعد، وقتی چند روزی به خاطر مریضی مرخصی داشتم و خانه بودم توانستم قسمتی از داستانشان را بنویسم که باید برایم کافی باشد.



۱۳۹۵ آبان ۶, پنجشنبه

Damn it feels good to be a gangsta

داشتم فیلم بادیگارد را می‌دیدم. نگران حقوق مادی معنوی اثر نباشید. اصل اثر در کشور تهیه شده. چرا از اصل حرف آدم دور می‌شوید. آخرش به نظرم رسید با توجه به شعارهای فیلم می‌توانستند اسمش را بگذارند محافظ آن‌چه خوب است. فاز غریبی دارد این حاتمی‌کیا هم. زمان برایش گذر نمی‌کند.
وسط‌های فیلم داشتند با زانتیا تعقیب و گریز می‌کردند یادم افتاد آن آخرها قبل اینکه بار سفر ببندم از آن دشت، زمستون باز توی اون لونه برگشت، یک روز توی همان شهرک کوهستانی خودمان خیلی دقیق جلوی داروخانه پارک کردم، چون همیشه نگرانم کسی پارک کردنم را زیر نظر داشته باشد و  رفتم برای والدینم واکسن آنفولانزا بگیرم. همان‌طور که منتظر بودم خانم پشت دخل حساب کتابم را بکند حس کردم ماشینی از بغل ماشینم رد شد و به بدترین و معذب‌ترین شکل ممکن کمی بعد از آن پارک کرد. لزومی نداشت آن قدر ناراحت، چون شلوغ نبود، ماشین کجا بود بر و بیابون. خانم پول داد و گرفت و توصیه کرد که واکسن را توی یخچال نگهداری کنم و من آمدم بیرون در ماشین را باز کردم و سوار شدم و روشن کردم و هم‌زمان هم حواسم بود که کسی از آن پراید مشکی کج و کوله پارک شده پیاده نشده و ماشینش هم تر تر روشن است و ویژ گاز دادم رفتم. طول ماشینم که از بغل پراید مشکیش کاملا رد شد دیدم راننده یک جوان ریشو است. هی من رفتم هی پراید مشکی آمد.

چند روز پیش بیژن برایم یک نوشته فرستاد، ظاهرا از صفحه پسر فرج سرکوهی. یک سری خاطرات کلی از دوران کودکیش که متوجه شده بود خیلی از هم‌قطارانش در آن احساسات و تجربه‌ها با او مشترکند. توضیح اینکه در قطار مذکور بچه‌های پدر مادرهای به اصطلاح سیاسی حمل می‌شدند. یکی از نکاتی که خواندنش برایم خیلی جالب بود همین بود. همین توهم تعقیب و گریز. من همیشه می‌دانستم این احساس و آن یکی احساس دنبال راه در رو گشتن از ارث و میراث پدرم برای من است، اما نمی‌دانستم این میراث مشترک خیلی‌هاست. به زبان دیگر فکر نمی‌کردم عادیست که اگر پدرت آنطور رفتار کند تو اینطور شوی. فکر می‌کردم من جوگیرم.

خلاصه در همان صحنه آن توهم آشنای ای وای یک نفر دارد تعقیبم می‌کند سریعا من را به نقشم فرو برد. تعلیم کار سیاسی و چریکی هم که ندیده‌ام. یک آدم که جز فیلم دیدن کاری نکرده اینجا چه کار می‌کند؟ به نظر من امتحان. زدم کنار. در همان فاصله‌ای که از من بود زد کنار. اینجا بود که حس کردم مولای من، من تا به حال داشتم فاز تعقیب گریز می‌دادم برای هیجانش. این قضیه جدیست. گازش را گرفتم. او هم راه افتاد. قدم بعدی در فیلم این می‌شد که من گمش کنم. من. توی آن  خیابان  باریک و سربالایی کم کوچه پس کوچه. مگر من کی هستم. یک بار دیگر یواش کردم و برخلاف آن‌چه فکر می‌کنید این بار هم پراید مشکی یواش کرد و زد کنار. کار تمام بود من از همان لحظه خودم را یک شهید اطلاعاتی فرض می‌کردم. باید فرار می‌کردم. دوباره راه افتادم گاز دادم و این بار احمقانه‌ترین کار ممکن را کردم. دور زدم. به زبان دیگر به طور داوطلبانه همان برتری فاصله‌ای را هم که بهش داشتم از دست دادم. ماشین مشکی هم راه افتاد و دور زد. شاید هم خیلی احمقانه نبود. چون کمی پایین‌تر، تنها جایی که برای چند لحظه از دیدش خارج می‌شدم پیچیدم توی میدان و میدان را دور زدم و رفتم توی بلوار مجاور خیابان اصلی شهرک و بعد از توی یک فرعی توی همان اصلی قبلی و بعد تمام بود. گمش کرده بودم. با فرض اینکه کسی واقعا دنبالم بود گمش کرده بودم. به پارکینگمان نرسیده با ریموت در را باز کردم که اگر توی افق هم پشت سرم پیدا شد با یک حرکت ناگهانی همچین بپیچم توی پارکینگ و غیب شوم که نفهمد از کجا خورده. ولی توی افق پدیدار نشد و خانه هم کسی نبود که در اوج آدرنالین برایش داستان را تعریف کنم. حتما توی همان چند روز برای هفتصد نفر تعریف کرده‌ام. همه هم فکر کرده‌اند خبالا. خودم هم فکر می‌کنم خبالا. ماموراطلاعاتی. بعد فکر می‌کنم چند بار امتحانش کردم، انگار که آن تعقیب و گریز واقعی بود. هرچند احتمالا با یک آدم مریض بیکار و ضمنا ریشو. اما واقعی بود. آن آدم برای لحظاتی داشت من را دنبال می‌کرد و من گمش کردم. یا که نه؟

چند شب بعد داشتم می‌فتم پیش پویا. پیش پویا و احسان. احتمال زیادی هست که مثلا بهناز هم قرار بوده بیاید ولی مثلا خوابش می‌آمده و نیامده. چون همچین آدمیست. شاید هم آمده باشد. چون همچین آدمی هم هست. نزدیک میدان سپاه همیشه یک ترافیکی هست. یعنی بود. سمت چپ، یک ماشین جلوتر، یک شاسی بلند پلنگی با شماره مرتبط بود. من هم ته دلم احساس خوبی داشتم که پسر توی ماشینم نیست. چون من آدم ترسوییم و چون هر ماشین و شخصیت نظامی و انتظامی می‌تواند من را به هول بیندازد. حالا ماشین پلنگی اصلا چکار به پسر دارد بگذریم. ولی انگار کسی با من خصومت شخصی داشته باشد و بخواهد بگوید غلط کردی ته دلت قرص است، یک نفر با لباس فرم پلنگی از ماشین پیاده شد، آمد طرف ماشینم، زد به شیشه، خم شد و یک کارت کرد توی ماشین: روی کارت عکس یک گولاخ بدنساز بود، استاد فلان هنر رزمی. با شماره موبایلش. طرفی که کارت را آورده بود احتمالا سرباز وظیفه بود. خود گولاخ نبود طبیعتا. گفت گفتن اینو بدم به شما حتما تماس بگیرین. در یک آن عجیب‌ترین احساسات ممکن را داشتم. از حماقت خودم بدم می‌آمد.  از این که تا همین چند صدم ثانیه پیش ترسیده بودم. از لاشی بودن آدم‌های توی آن ماشین. از حقارت این‌که این‌ها می‌توانند مرا بترسانند. از سرباز بدبختی که ملعبه دستشان بود. از اینکه اگر خودم توی ماشین با پسر بودم حتما از ترس همین آدم‌ها تا از ترافیک خارج شویم از ترس می‌مردم. قسمت عجیب‌تر داستان این‌ بود که قضیه کمدی بود. از ماشین سپاهی، سرباز وظیفه، برای گولاخ رزمی کار شماره پخش می‌کند. قسمتی که شاید کمتر بهش توجه کرده باشید میزان چندش آور بودن قضیه است. گولاخی رزمی کار که با آدم‌های توی آن ماشین سر و کار دارد خواسته به من شماره بدهد. گولاخ رزمی کار چکاره‌ی سپاه است؟ بادیگارد؟ حفاظت؟ آموزش؟
دستم که از پنجره بیرون بود کارت را گرفت و همان بیرون نگهش داشت و خوب که سرباز دور شد، پرتش کرد. جوری که سرباز دید کسی را نبسته باشد و جوری که کارت خوب پرت شود. راستش را بخواهید کار اصلا نمادین نبود. شما بودید کارت یک خز و پر سپاهی را می‌بردید داخل ماشین؟  سرباز یک لبخند محکمی زد و سوار شد، چراغ سبز شد و ماشین‌ها راه افتادند. اینجا بود که متوجه شدم اوه اوه ریدم. نگران عکس العمل گولاخ بودم و اینکه موقع رانندگی اذیتم کند. آن‌ها هم نامردی نکردند، کمی توی شلوغی حرکات خرچنگی دور رو برم زدند و چند تا چراغ بالا و بعد هم با فاصله‌ی کم و در حد آینه به آینه زدن از کنارم گاز دادند و رفتند. معلوم بود که دنبال من نمی‌کرده. مسیرش مستقیم بوده، با خودش گفته یک حالی هم به این دختره‌ی عن که شماره پرت می‌کند بدهیم. باز از خودم بدم آمد که ترسیدم.

در فیلم بادیگارد اما قضیه فرق داشت. جدی بود. بحث حیثیت نظام مطرح بود. و بحث حاتمی کیا.


۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

Nice dream, if you think you belong enough.

یک عادت جدیدی پیدا کرده‌ام آن هم اینکه مسابقات ژیمناستیک زنان نگاه کنم، در حد قهرمانی جهان و اگر بخواهم در یک کلمه تعریفشان کنم می‌شود گفت بی‌نقص. آنقدر هم انواع و اقسام دارد که هی گستره‌ی انتخاب زیادتر می‌شود. ولی حتی ژیمناستیک نگاه کردن هم اندازه نوشتن خوب نیست.
تازگی‌ها باز فهمیدم چرا من باید چند وقت یک بار یک چیزی بنویسم. چون معلوم نیست چرا در این سال سی اندازه نود و هفت سال زندگی کرده‌ام و یا فکر می‌کنم زندگی کرده‌ام و خاطره دارم. بعد اینجوری شده که دیگر همه موقعیت‌ها آشنا به نظر می‌رسند و هی می‌خواهم برای مردم خاطره تعریف کنم و خب مردم هم گناه نکرده‌اند، شما ممکن است مجبور شوید به زور چیزی را بشنوید ولی جز موقعی که امتحان دارید کسی نمی‌تواند مجبورتان کند چیزی را بخوانید. پس مردم بهتر است خودشان تصمیم بگیرند می‌خواهند در جریان خاطرات من باشند یا نه.

من هم راستش را بخواهید به قول پری، همکار ایرانیم، عصر که می‌شود فیلسوف می‌شوم می‌نشینم به کهنه مجهولات زندگیم می‌اندیشم و برایشان توضیحات ساده پیدا می‌کنم بعد فکر می‌کنم چطور همان وقت‌ها نمی‌فهمیدم؟
به نظرم خیلی چیزها را آدم همان موقع نمی‌فهمد چون ما همیشه به خیالمان خبری هست. یعنی اتفاقات خیلی واضح را می‌خواهیم تفاسیر پیچیده کنیم چون برایمان افت دارد بدبختی هایمان دلایل چرت داشته باشند. یا به قول یک نوتی که یک زمانی بین گروهی از آدم‌ها مشهور بود: معمولی بودن خیلی غمگینه.

بگذارید برایتان مثال ساده بیاورم. من زمانی یک انگشتر هدیه گرفته بود از مادرم که خیلی دوستش داشتم و البته طلا هم بود. ولی طلای سفید و یک پیچ و خم خوبی داشت و ساده بود و خلاصه من کرده بودم توش و تمام مدت دستم بود. بعد این تمام مدت دستم بودن برای من یعنی گم کردن. معنی دیگری ندارد. چون احتمالا به یک چیزی دچار هستم به نام انگشتان بی‌قرار. خیر، مریضی شناخته شده‌ای نیست ولی من دارمش. برای همین  خیلی کسدست هم هستم و برای همین هم هرچیزی که به دستم باشد اعم از ساعت، انگشتر، دست‌بند، فلان را یک سره دارم باز می‌کنم و می‌بندم. و نهایتا هم از یک کسدست چه انتظاری دارید. گمش می‌کنم.

برای همین همه‌ش نگران بودم این یک انگشتر را گم نکنم. که نشد. گم کردم. وقتی هم فهمیدم نیست نمی‌دانستم چند روز است که نمی‌دانم نیست. یک روز تمام خانه را گشتم. فردایش روز تعطیل کشیک بودم، کل بیمارستان را که گشتم هیچ، از رزیدنت اجازه گرفتم برگشتم دوباره خانه را گشتم. 
داشتم روانی می‌شدم. سوراخی نبود که زیر و رو نکرده باشم. بعد گریه اشک آه. بساط. فردایش یک دوست خیلی صمیمیم آمد خانه‌م و بعد از چند دقیقه گفت مطمينی همه جارو گشتی؟ مثلا اینجا این زیر رو گشته بودی؟ اع. بیا. دیدی خوب نگشتی این زیر بود؟

اینگونه بود که من حس کردم آآآه! معجزه‌ی دوستی. چقدر خوب من را می‌شناسد. چقدر خوب می‌داند کجا را نمی‌گردم. چقدر خوشبختم که دوستی مثل او دارم. اصلا به یمن حضور اوست این شادکامی. کسشر. شمای خواننده باید احتمالا متوجه شده باشید که قضیه از چه قرار بوده حتی اگر از خواننده‌های خردسال این نوشته باشید. اما من آن زمان خیر. احتمالا به علت این‌که آمادگی روحیش را نداشتم با فکر همچین چیزی روبرو شوم. توضیح ساده بودها، قبول کردنش نه.

یا مثلا چند سال بعد، مدت خیلی کمی بعد از اینکه وقتی در کردستان مشغول به کار شدم  نصفه شب یک نفر زد شیشه خانه را آورد پایین. که چیز جدیدی نیست و قبلا هم حرفش را زده‌ام. چیزی که خیلی آن وقت روحیه‌م بر نمی‌داشت این است که آن قضیه نه کار اهل محل بود که از برگشتن خانم دکتر قبلی ناراحت باشند نه کار عشاق قبلی همان خانم دکتر، نه مریضی که من برایش مهر ارجاع نزده باشم. قضیه این بود که پزشکان خانواده به نسبت جمعیت تحت پوششان حقوق می‌گیرند. اگر جمعیت تحت پوشش یک مرکز بهداشت بیست هزار نفر باشد و مرکز دو پزشک داشته باشد آن دو نفر حقوقشان بیشتر است. هر پزشکی که اضافه می‌شود انگار دارد از دهن پزشکان قبلی پول درمی‌آورد. برای خیلی‌ها مهم نیست. برای خیلی‌ها خیلی مهم نیست. برای بعضی ها انقدر مهم است که با تازه وارد دشمنی کنند. 
و اما می‌رسیم به دشمنی.

اواخر دوره‌ی طرحم روابط یکی از پزشکان همکارم با آدمی که قراردادی داروخانه مرکز را بهش داده بودند خیلی خراب شده بود. طی یکی از مراحل دشمنی هر دو طرف به نوبت آدم فرستادند طرف مقابل را تهدید کنند.

ظاهرا برای بعضی از آن بعضی‌های آخر، پول انقدر مهم هست که دشمنی‌شان را به مرحله پایین آوردن شیشه خانه یک پزشک تنهای تازه وارد برسانند و بارو کنید که من همان وقت هم باید این قضیه‌ی ساده را می‌فهمیدم ولی خب ظاهرا برای روح بزگوارم برایش افت داشت که یک پزشک دیگر سر پول بخواهد بترساندش، دکش کند.  

یک بار هم که خودم تصمیم گرفته بودم توضیح ساده‌ی منطقی و واضح را علیرغم دردناک بودن قبول کنم، مریم هلندی گیر داده بود که نه. قضیه از این قرار بود که دوست‌پسر وقت که دوست صمیمی این خانم هلندی بود رفته بود آموزشی و بعد یک بار از مشهد بهم زنگ زد گفتم کجایی گفت نیشابورم یعنی دروغ گفت و دوست‌دختر اسبقش هم بچه‌ی مشهد بود و بعد از آن‌هم دیگر باهام تماس نگرفت. تفسیر ساده و واضحش می‌شود آری فلانی. بنده با فردی سابق بله. باور کنید در آن یک مورد من قبول کرده بودم. مریم گیر داده بود که نه. این چه کار بی‌اخلاقانه و چرتی‌ است. من مطمينم محمد همچین آدمی نیست. شاید اصلا آبجوش ریخته صورتش سوخته و نمی‌خواهد تو بفهمی و اذیت شوی که دارد می‌پیچاندت. یعنی حاضر بود به این میزان از کسشر گفتن بیفتد اما توضیح ساده را باور نکند. فقط من که نیستم. برای مریم هم افت داشت ارزش رفیق عزیزش به خاطر چیزی به این داغونی به عن تبدیل شود.  مساله این است که دزدی پیش پا افتاده است، سر پول جر کردن پیش پا افتاده است و خیانت که اصلا کسشر است. چیزهای معمولی کلیشه‌ای. سرویس شدن دهن من به خاطر مشکلات مربوط به کف هرم مزلو. 

از این مثال‌ها بسیار هست. از نفهمی در مورد بی‌محلی و لاس و بده بکنیم گرفته تا دوستی‌های معمولی بی‌انتها.


در فاصله محل کارم تا خانه و معمولا توی صف ماشین‌ها که ردیف شده‌اند قطار رد شود انقدر به فلسفه این ناباوری‌هایم فکر می‌کنم تا نهایتا به این نتیجه می‌رسم که به قول دزیره (به قول ناپولئون) من نادانم و  همیشه در سوتفاهم به سر می‌برم.
خوبیش این است که همیشه بلخره یک وقتی توضیحات ساده می‌شوند احتمالا آن وقتی است که حاضری قبول کنی. چون دیگر خشمی نیست دردی نیست و هیچ قسمتی از مغز ساده‌ت در حال لگد زدن و گفتن من نمیخواااام نیست.

۱۳۹۵ خرداد ۳, دوشنبه

Hey soul sister, I don't wanna miss a single thing you do tonight.



سر راهم از خانه به سر کار که دقیقا نمی‌دانم استرالیایی‌ها چرا بهش می‌گویند سرجری، مثلا به جای مطب یا کلینیک، یک ایستگاه قطار هست که خودم هم آن اوایل که برای امضا و مدارک رفت و آمد می‌کردم و ماشین نداشتم درش سوار و پیاده شده‌ام. هیچ خصوصیتی ندارد و یک ایستگاه قطار معمولی است. یا بود. آن روز صبح جلوی ایستگاه که رسیدم پلیس مسیر را بسته بود و هم‌زمان از رادیو صدای یک زوج گوینده می‌آمد که انگار داشتند در مورد یک اتفاق
هیجان انگیز حرف می‌زدند و من چون از اول گوش نکرده بودم فکر کردم قطار چیزیش شده یا کسی در قطار گیر افتاده. سر کار کسی چیزی نمی‌دانست. من هم مشغول به کار شدم و بعدتر بین دو مریض فهمیدم که یک عابر به قطار برخورد کرده. که همین‌طور حتی در جمله هم چیز غریبی به نظر می‌رسد. چون معمولا برعکس است. قطار می‌زند به آدم. یا آدم خودش را می‌زند به قطار. اخبار می‌گفت که در همان ایستگاه قطار به عابر پیاده که زن هم بوده خون زده‌اند و به بیمارستان منتقل شده. چهار نفر هم، شامل راننده در اثر حادثه شوک شده‌اند و کارشان به بیمارستان کشیده‌ است. زیر خبر هم یک خط تبلیغ یا توصیه بود برای لایف لاین. تلفنی که می‌شود در لحظه‌های آخر زد. وقتی تصمیم گرفتی یک بلایی سر خودت بیاوری:

ما همیشه گوشی را برمیداریم.

 چند ساعت بعد یکی از مریض‌هایم گفت که برای راه ترابری* کوییتزلند کار می‌کند و آن جنجال صبح جلوی ایستگاه قطار برای خودکشی یک خانم بوده است. گفت که این حادثه کم پیش نمی‌‌آید ولی در اخبار هیچوقت علنی اعلام نمی‌شود و در واقع همان یک عابر پیاده با قطار برخورد کرده رمزی است برای خودکشی.
فردا صبحش رییسم آمد گفت برو پرونده فلان مریض را چک کن. اسمش را زدم، پرونده‌ای بالا نیامد. گفت تیک مریض‌های فوت شده را بزن. زدم. یک اسم اضافه شد. من اسم مریض‌ها یادم نمی‌ماند، احتمالا چون برای من یک عالمه اسم شبیه هم هستند، بدون اینکه هیچکدامشان خیلی برایم خاطره‌ای ایجاد کنند. اسم هیچ‌کدامشان شبیه دوست آمادگی یا دخترخاله‌م نیست. مگر خیلی وقت بیایند بروند هر روز هر روز. بنابرین اسم جرقه ای نزد.

ولی یادداشت‌هایمان را که دیدم یادم آمد. سی و خورده‌ای ساله، بلند، لاغر، موی بلوند بلند صاف. همیشه راه راه می‌پوشید. یک بار بهم گفت هی امروز لباسمان ست است. یک پسر ۱۰ ماهه داشت که با یک سری مشکلات جسمی به دنیا آمده بود. با لوله بینی تغذیه می‌شد و یک بار بهم گفت تازگی‌ها مجبور است یک جور کلاه هم سرش بگذارد چون مدتی که بیمارستان بستری بوده فرم جمجمه‌اش تغییر کرده.
اصولا مریض علی بودند جفتشان. ولی مجموعا سه چهار بار من هم دیده بودمش. یک بار برای یک بریدگی سر انگشتش، بار بعد برای چک کردن همان بخیه و یک بار هم وقتی تازه از استراحت در بیمارستان برگشته بود. این توضیحی بود که خودش داد. گفت خسته شده بودم، بچه‌ی مریض داشتن سخت است و یک مدت برای تمدد اعصاب بیمارستان بودم. باهاش حرف زدم به خیال خودم که کمک کنم. برو بیرون راه برو بچه را هم ببر، نگاهش می‌کنند. نه، نگاه نمی‌کنند، بکنند هم، همه‌ی بچه‌ها را نگاه می‌کنند. فعالیت بدنی اعتماد به نفست را بالا می‌برد، حالت را بهتر می‌کند، بچه‌ را هم ببر، با هم راه بروید، هرچقدر این کار را به تاخیر بندازی سخت‌تر می‌شود. حالا بهتری؟ خسته نیستی؟ گفت که فکر میکند راست می‌گویم تشکر کرد. گفت بهتر است و رفت. بعد از رفتنش نامه‌ی ترخیص بیمارستانش را خواندم:
خانمی مرتب، با شلوار چسبان سیاه و تاپ راه‌راه. در بیمارستان بستری شده چون ماشینش را به درخت کوبیده.

علی گفت یک بار دیگر بعد از آن هم بستری شده. آن بار گلویش را بریده. بعد که مرخص شده و برگشته به علی گفته جای خراش گربه‌ است. ساعت هفت صبح خودش رو پرت کرد جلوی قطار. 

احتمالا یک روز صبح بیدار می‌شود، با آن حس سنگین و تاریک صبح‌های افسردگی. به ایستگاه قطار می‌رود و تمام.

خواب چیز خوبی است. به جز وقتی افسرده‌ای. وقتی آن حس سنگین خفه کننده همیشه روی سینه‌ات چنبره زده و نفس کشیدن را هم سخت می‌کند.
خواب خوب است. اما وقتی افسرده‌ای صبح‌ها از خواب بیدار شدن عذاب عجیبی است. توقع داری صبح شود، بیدار شوی، یک روز تازه شروع شود. اما آن موجود ترسناک غم‌انگیز هم هم‌زمان با تو بیدار می‌شود که تا چشم باز کردی یادت بیندازد صبح و شب برای تو فرقی ندارد. تو غمگینی. زندگیت غم انگیز است و این‌که صبح شده هیچ تغییری ایجاد نکرده. هنوز ته همان چاهی، سینه‌ت تنگ است و حالا یک روز کامل دیگر پیش رو داری که با این بدبختی دم‌خور باشی. 
یک روز کامل دیگر تا وقتی دوباره بخوابی، اگر بخوابی و چند ساعتی مجبور نباشی سنگینی بار زندگیت را هوشیار به دوش بکشی. 
وقتی افسرده‌ای، هر روز صبح بیدار می‌شوی که یک روز دیگر کمی بمیری. کم‌کم بمیری و باز هم تمام نشود.

کاترین افسرده بود. می‌گفتند بعد از به دنیا آمدن پسرش حالش بدتر شده و از کنترل دکتر و بیمارستان خارج شده. 
حالا کاترینی دیگر جایی نیست. یک روز صبح زود تصمیم گرفت به این مرگ تدریجی روز به روزش پایان بدهد. احتمالا دیگر خیلی وقت بود کارش از لایف لاین گذشته بوده.  

حالا هر روز صبح از جلوی همان ایستگاه قطار رد می‌شوم و و تصویر کاترین جلوی چشمم می‌آید که موی بلوند صافش پر از لخته‌های خون است ولی لبخند می‌زند.**



*: عرضم خدمتتان که عمران صلاحی می‌گفت وقتی یک کلمه‌ای را ترجمه می‌کنید باید یک چیزی جایش بنویسید که اگر نویسنده داشت به زبان شما چیزی را می‌نوشت از آن کلمه استفاده می‌کرد. به نظر او. شاید همه جا درست نباشد. ولی راه ترابری کویینزلند صد درصد از کویینزلد ترنسپورت بهتر است. به نظر من.

**: افسردگی عادی نیست. افسردگی احساس روشن‌فکرانه و زیبایی نیست. طبیعی نیست و احتیاج به درمان دارد. خیلی قبل‌تر از رسیدن به این حرف‌ها.



۱۳۹۴ دی ۷, دوشنبه

What Did You Do? I Survived!

بابا سر ناهار گفت که باز چند شب پیش خواب دیده که دنبالش بوده‌اند و داشته فرار می‌کرده. گفتم حتما به خاطر آن حرفیست که چند شب پیش شد، باعث شده یادش بیفتد و خوابش را ببیند. قضیه این بود که شب مهمانی عمو این‌ها، بعد از شام که همه دور سالن نشسته بودیم و هر گوشه مجلس را یک نفر دست گرفته بود، مامان داشت آرام آرام در گوش من می‌گفت که عمو بهش گفته هر وقت بابا زندان بود، بقیه اهل خانه شب‌ها از صدای گریه مامان‌بزرگ و آقاجان بیدار می‌شده‌اند، بعد می‌نشستند دسته جمعی گریه می‌کردند. من هم که اشکم جور عجیبی دم مشکم است گریه‌ام گرفت از فکر این‌که بابام را هی می‌برده‌اند زندان. بعد چون خیلی خانواده به سکوت برگزار کن و مردم‌داری هستیم همه دسته جمعی شروع کردند گفتن که وای چی شد چرا گریه می‌کنی. کاری که تجربه نشان داده فقط باعث شدت گریه‌ی فرد زرزرو می‌شود. زن‌عمو خیلی محبت آمیز من را زد زیر بغلش برد آن طرف سالن، که فکر کنم دلیل اصلیش این بود که دنبال پا می‌گشت یک اشکی بریزیم دور هم، چون وقتی من رسیدم و بغلم کرد، خودش را کنترل کرد و نزد زیر گریه برای پدرش که توی این یک سالی که من نبودم فوت شده، چیزی که مامان به من هشدارش را داده بود که اتفاق می‌افتد. مادر زن عمو، چشمش افتاد دید من دارم گریه می کنم و خاله (همان زن عامو) هم چشمش پر از اشک است، هی هم‌زمان با این‌که سرش، تیک‌وار، تکان‌های افقی ریزی می‌خورد شروع کرد سوال کردن که چی شده؟ چی‌شده؟  و این‌که گوشش سنگین است و ما هی باید قضیه را با صدای بلندتر و کلمات واضح‌تر تکرار می‌کردیم به گریه‌ی ما کمکی که نکرد هیچ، باعث شد پدرم هم از آن‌ور سالن توجهش به من جلب شود و ببیند من دارم گریه می‌کنم. بدون پرسش و حرف پیش چشمانش قلمبه قلمبه پر از اشک شد و شروع کرد دست کشیدن به سیبیلش.
 بعد عمه آمد، با آن لحن جنجالی و کش‌دارش گفت واای چیی شده؟ من هم در حالی که بین کلمات نفسم می‌گرفت برایش گفتم که عمو اینطوری گفته. با موفقیت اشک عمه خانم هم در آمد. 
عمو گفت پَ چدونس؟ من که چیزی نگفتم! عامو، یه شب بیا تا صبح برات خاطره بگم گریه کنی. گریه مال منس، گریه تو این سینه‌ی منه عاامو. بهش گفتم عموجون چه مریضیه شما داری، ولممون کن. مامان گفت سیاوش خاطره بامزه تعریف کن، خاطره‌های مسعود از عمو حیدرعلی. عمو حیدرعلی عموی پدرم است و آن‌قدر پسر دارد که مثلا همینجا توی همین وبلاگ من قبلا دوبار راجع به دوتا از پسرهاش نوشته‌ام. دیگر شما ببینید چقد پسر دارد. یکیشان هم همین مسعود. خلاصه عمو یک چندتایی  خاطره از خسیس‌بازی‌هایی که مسعود از عامو حیدرعلی، پدرش گفته بود را تعریف کرد و همه‌ی خانواده اشکانیان غش غش خندیدند و مهمانان غیر فامیل لابد با خودشان گفتند این ها خانوادگی خل و چلند و قضیه ختم به خیر شد.


از بابا پرسیدم حالا مگر هیچوقت فرار هم کردی که هی این خواب را می‌بینی؟ بابا همان‌طور آهسته آهسته که حرف می‌زد گفت نه ولی یک پسری توی بند بغلیمان توی زندان بود که دزد طلا جواهرات بود و قرار بود تونل بکند از سلولش به طرف دبیرستان پشت زندان و ما که یک هشت نفری می‌شدیم هم با او از تونل فرار کنیم. خیلی هم خوب پیش رفته بود که یک روز ریختند و شنیدیم که یکی از زندانی عادی‌ها را که می‌خواسته با حفر تونل از زندان فرار کند گرفتند و بردند.

آن‌قدر هم این قضیه را ساده تعریف می‌کند که انگار قرار فرار از زندان نبوده، قرار ناهار بوده.
حالا امشب هم همه در اتاق‌هایشان مستقر شده بودند و صدای خرخر والدین از اتاقشان می‌‌آمد که صدای داد بابا آمد. من آن‌طرفی دویدم در حالی که صدای مامان می‌آمد که چیزی نیست، خواب بودی خواب بودی. من که رسیدم بابا داشت تعریف می‌کرد که دنبالم بودند و داشتم فرار می‌کردم ولی داشتند می‌گرفتندم. مامان گفت همیشه همین خوابو می‌بینه. برو یک لیوان آب براش بیار مامان. انبر دست رو هم از اون اتاق بیار شوفاژ رو ببندیم گرمه. بابا بهش گفت خوب شد تو بودی بهم گفتی خواب بودم. آب را که اوردم به یک چیزی داشتند می‌خندیدند. بابا گفت حالا چرا تو خواب نمی‌شه داد زد. مامان گفت والا داد رو که زدی شما. بعد پرسید فلانی نبود؟ کاش بود می‌دادیش دست ساواک از دستش راحت می‌شدیم.

یک ساعت گذشت و همه چیز امن و امان به نظر می‌آمد که صدای زنگ تلفن خانه بلند شد. هیچ تلفنی بعد از ساعت ۱۱ ۱۲ شب بی‌دردسر نیست. یا یکی مریض است یا یکی به لقاالله پیوسته یا کسی تصادف کرده یا کسی را گرفته‌اند. یا کسی از هواپیمایش جا مانده، یا پول می‌خواهد. خلاصه یک خبری هست. یک دردسری در کارست.
 برادر بزرگم بود. گفته بود پشت تلفن که من مشروب خورده‌ام و سر شهرک ایست هست و احتمالش هست نگهم دارند و بساط شود. مامان گفت من و نسترن می آییم. بابا خودش را پرتاب کنان در دستشویی گفت من خودم میام. خودم میام. مامان گفت خب پس تو برور بخواب. به بابا هم گفت حالا تو نمی‌خواد جوراب پات کنی نصفه شبی. 
دو نفری رفتند کمک. بچه که بودم من هم این‌جور مواقع می‌نشستم گریه که از دردسرش عقب نمانم. امشب گریه نکردم. خیلی موقر نشستم کتاب خواندم تا همه سالم و خندان رسیدند.
بابا گفت دیدی خوابم داشت تعبیر می‌شد؟




۱۳۹۳ اسفند ۱۴, پنجشنبه

Good Enough

اولین حقوقم را خیلی بچه بودم گرفتم. تابستان شده بود و پدربزرگم معروف به آقاجان، متخصص، تاجر و علاقمند حوزه‌ی فرش و قالی گفت که اگر ریشه‌های فرشی را که والدینم به اشتباه داده بودند قالیشویی و در حال انهدام بود ببافم، دانه‌ای ده تومن حقوق می‌دهد. بعد هم نشست کنار قالی روی زمین و با انگشت‌های عجیبش که از سوختگی در دوران بچگی آن‌شکلی شده بودند شروع کرد به بافتن. گفتم خب. یاد گرفتم. از همان موقع احتمالا این بیماری روزهایم دارد به بیکاری تلف می‌شود را داشته‌ام. همین الان هم که بروید بغل قالی را نگاه کنید می‌توانید تشخیص بدهید که دو جور ریشه‌ی بافته دارد. بافته‌های آقاجان سفت و یک شکل و کشیده مرتب هستند و بافته‌های من خپل، مختلف‌السایز! و کوتاه. بیماری از زیر کار در رویی را هم از همان وقت داشته‌ام. وگرنه که باید نازک نازک می‌بافتم که تعدادشان زیاد شود حقوقم برود بالا. عقلم هم شاید نمی‌رسیده.
یک ماهی قبل از مسافرت دیدم آقاجان نشسته و ازم می‌پرسد تو بلخره اینترن شدی؟ جلوی پایش روی زمین نشسته بودم، دست‌هایش را گرفتم و در حال نگاه کردن بهشان، بهش گفتم که ای بابا آقاجان من که طرحم را هم گذرانده‌ام. فکر کردم آقاجان دست‌هایش سوخته بود. انگشت‌هایش اینجور نبود. بعد پاشدم رفتم حمام. زیر دوش یادم آمد که آقاجان دانشگاه رفتن من را ندید. یه کم که گذشت یادم آمد که اوووه، بابا من دوم سوم راهنمایی بودم آقاجان فوت شد. بعد گریه‌ام گرفت. نمی‌دانم از اینکه این همه وقت گذشته گریه‌م گرفت یا از اینکه خوابم آن‌قدر واقعی بود یا از اینکه تا زیر دوش هنوز نفهمیده بودم چقد عجیب بوده بعد از این همه سال خوابی به این وضوح از پدربزرگم دیدن. یا شاید حتی از اینکه پدربزرگم نمی‌داند من چی شده‌ام، بقیه‌امان چی شده‌اند و کجا هستند با اینکه این همه این چیزها برایش مهم بود و مثلا با قاطعیت به عمویم می‌گفت دخترت را فرستادی خارج بچه‌داری کند؟ چرا امتحان‌هایش را نمی‌دهد که برود دندانپزشکیش را بکند؟ زاییدن را که همین‌ جا هم می‌توانست بکند و از این حرف‌ها. یعنی در حالتی که همه می‌گفتند قربونش برم، الهی، آرزویم بود زنده باشم و نتیجه‌ی گوگولی بوبولیم را ببینم و اشک چشم‌هایشان را پاک می‌کنند، او خیلی واضح مخالف بود و اعلام هم می‌کرد.
کف خانه لخت است. من هنوز کارم را شروع نکرده‌ام از بس که این‌ها بدتر از ایران عاشق کار کاغذی هستند. فرم را پر کن. فکس کن. پست هم بکن. فکس؟ اصولا نمی‌دانستم جایی هنوز فکس کار می‌کند. دو هفته بعد نامه پستی می‌دهند یکی از مربع‌های فرم تیک اشتباه خورده. همه را پر کن از اول بفرست. دوباره دو هفته بعد: فکس ناخوانا بود. دوباره پر کن فکس کن، پست هم بکن زنگ هم بزن که آقا عزیز پفیووز، نامه‌ی من را چک کن، بگویند ا باشه، آمده، ردیفه. دوباره دو هفته بعد.. در واقع دو نفر داریم با یک حقوق و با پس‌انداز‌های یک نفر زندگی می‌کنیم. که خوب باید درش صرفه‌جویی کرد. نهایتا از تویش فرش درنمی‌آید. از این چیز‌هایی که این خارجی‌ها کف خانه‌هایشان می‌اندازند چرا. فرش ماشینی یا موکت، هر چیزی که هست. پدربزرگم با آن دست‌های عجیب که حتی وقتی هیچ کاری نداشت انگار داشتند گوشه‌ی قالی را لمس می‌کردند که جنسش را بسنجد، می‌آید و دانه دانه چیز‌هایی که تصمیم می‌گیریم برای کف خانه بگیریم را نگاه می‌کند و سری از روی نا‌امیدی تکان می‌دهد. به دوستم گفتم که نمی‌شود. من نمی‌توانم این چیزها را بگیرم برای خانه و به گشتن ادامه دادم. یک نفر توی طبقه‌بندی‌های سایت ای‌بی اشتباها فرش‌های را به جای راگ، در قسمت ماگ وارد کرده و این‌طوری می‌شود که می‌فهمم یک نفر هست که آنلاین با قیمت خیلی خوب، حتی کمتر از این چیزهای بد قیافه از همان طرف‌های ما فرش وارد می‌کند و خودش هم پست می‌کند و خلاصه که می‌خواهد کمکم کند پیش آقاجان سرفراز بشوم.
با خوشحالی عکسش را برای بابا می‌فرستم. چهل و پنج ثانیه بعد زنگ می‌زند که بله، مبارک است. این گلیم افغانیست. هر بار از حجم چیزهایی که بابا می‌داند پشم‌هایم. فرش مورد علاقه‌م واقعا گلیم افغانیست. چیزی شبیه ترکیب فرش و گلیم. گلیمیست که یک جاهاییش نقش برجسته دارد.
اما بسته‌ی پستی که می‌رسد خانه را بوی یک ماده‌ی شیمیایی برمی‌دارد. گلیم نازنینم را پهن می‌کنم روی نیمکت توی حیاط و از پشت بهش نگاه می‌کنم و مجسم می‌کنم که وقتی بیاید تو به لوزی‌های روی کمد می‌آید، به قرمزی دیوار و اگر بخواهی خیلی دقت کنی به خطی که مهکام نوشته و به دیوار زده‌ایم. به فروشنده ایمیل می‌زنم می‌گوید بوی پشم است و توی آفتاب بماند می‌رود. مگر می‌شود چهار ساعت پشت هم اینجا آفتاب پیدا کرد؟ نیم ساعت یک بار باران می‌آید. اسپری می‌زنم، دستمال می‌کشم، با التماس به چهره‌ی هم‌خانه نگاه می‌کنم ولی هردویمان می‌دانیم که هنوز بویناک‌تر از آن است که پهن شود توی خانه. یک روز صبح دیگر مستاصل می‌شوم. فرش را از طول یک تا می‌کنم، یک تای دیگر، بعد از عرض و هن و هن می‌آورم می‌اندازم توی ماشین لباس‌شویی. گزینه‌ی جنس: پشم را انتخاب می‌کنم و لبخند‌زنان فکر می‌کنم راه حل نهایی همین است. یک ساعت بعد فکر می‌کنم خب، چطوری خشکش کنم؟ و باز با بدبختی فرویش می‌کنم توی خشک‌کن. بدبختی را می‌نویسم شما هم می‌خوانید ولی فکر می‌کنم باید فیلم می‌گرفتم. یک بار دو بار سه بار. بعد هم دوباره پهن می‌شود روی نیمکت تا تر هم نباشد. خوشحالم ولی نمی‌دانم چرا به هر کس می‌گویم این کارها را کرده‌ام وا می‌رود. بابا آرام آرام می‌پرسد فرش جمع نشده؟ می‌گویم نه خوب است. چطور؟ نفس عمیق می‌کشد: بابا کی آخه فرشو میندازه تو ماشین؟ حالا اون هیچی، بعدش تو خشک‌کن؟ و من تازه انگار یک نفر آب بپاشد به صورتم می‌فهمم چه کار عجیبی کرده‌ام و چقدر امکان داشته گلیم نازنینم را از دست بدهم  چقدر شانس آورده‌ام که حالش خوب است.

بوی بد رفته، عزیز هم‌خانه هم موافق است، گلیم می‌آید تو، پهنش می‌کنیم وسط خانه و حالا وقتی می‌نشینیم جلوی تلویزیون، پایمان را اگر از روی میز بگذاریم پایین، به زمین سرد نمی‌خورد. آقاجان هم احتمالا دارد به نوه‌ی کسخلش چپ چپ نگاه می‌کند و می‌گوید: مثنده ( به فتح م و ث)عرض می‌شِد که کی فرشو میندازِد تو ماشین.

۱۳۹۳ خرداد ۱۴, چهارشنبه

Crawling Back to You

دیشب می‌خواستم قبل از خواب بهت فکر کنم اما خوابم برد. تو کسی را دوست نداشته باشی حواست هست چند روزی را که باهاش مسافرت بودی چند تا سیگار کشیده؟ من کسی را دوست داشته باشم هم همچین آماری ندارم. این که نشد دلیل دوست داشتن. شاید اینکه گفتی سیگار نکش، که البته باعث نشده من سیگار نکشم، اما باعث شده هر سیگاری که روشن می‌کنم یاد تو بیفتم، بشود دلیل دوست داشتن. هیچوقت فکر نمی‌کردم برای این‌که بفهمم خودم کسی را می‌خواهم یا نه دنبال دلیل و مدرک باشم. یادم رفته انگار کل قضیه را.
دیدی وقتی خودت از چیزی نمی‌ترسی ترس بقیه را هم ازش درک نمی‌کنی؟ من ترس از هواپیما و سقوطش را درک نمی‌کنم. بنابرین می‌خندم وقتی بغل دستیم دارد از ترس سکته می‌کند که نکند هواپیما بیفتد. یک موقعی از رانندگی برادرهایم هم می‌ترسیدم. بعد فکر کردم. با فکر کردن ترس از رانندگی مردم را گذاشتم کنار. دقیقا نمی‌دانم چطور. ولی با همان موضع از هواپیما هم نمی‌ترسم. آن روز هم که توی هواپیما تو ترسیده بودی و به شوخی داشتم ازت وصیت‌نامه می‌گرفتم برای پول‌هایت که توی حساب من هستند همین حال را داشتم. می‌خندیدم به تو که می‌دیدم واقعا می‌ترسی. واقعا داشتی می‌ترسیدی و آن وسط‌ها چند ثانیه همه چیز جدی شد: اگر مُردم پولا را بریز به حساب خورشید. خورشید یعنی خانه‌ی خورشید. یعنی جایی که من کار می‌کنم. چطور همه‌چیز از تو شروع می‌شود دوباره به تو ختم می‌شود؟
می‌خواستم پزشک بدون مرز شوم. هنوز هم می‌خواهم. تو گفتی که مرکزشان در جنوب تهران هنوز فعال است. دنبال آدرس مرکز ام اس اف می‌گشتم که سایت خانه خورشید را پیدا کردم. بهشان زنگ زدم. کسی که باهاش حرف زدم گفت می‌شود بیایید اینجا حضوری صحبت کنیم؟ بعد فهمیدم دلیلش این بود که باورش نمی‌شد یک ربع بعد از اینکه پزشک قبلیشان تماس گرفته و گفته چون به پزشکان بدون مرز پیوسته دیگر نمی‌رود برایشان کار کند، یک نفر زنگ بزند و بگوید می‌خواسته برای پزشکان بدون مرز کار کند اما آن‌ها را پیدا کرده و حالا می‌خواهد بیاید برای آن‌ها کار کند.
خانه خورشید آخر دنیاست. چیز‌هایی که نمی‌شود گفتشان و نمی‌شود شنید. از اینکه نوشته‌ام از داستان زندگی طلا و ام البنین و گل افسر شبیه صفحه حوادث روزنامه بشود می‌ترسم. نه چون نوشته‌ی من ارزش خاصی دارد. چون تلخی زندگی آن‌ها نباید به دست من سحطی شود. ما عادت کرده‌ایم چیزهای تلخ را بخوانیم یا بشنویم و سری تکان بدهیم و بگوییم نتچ نتچ و مناسب با عمق مساله در نظرمان چند لحظه‌ای سکوت کنیم و بعد تمام. ایراد این نیست. بدیش این است که زندگی یک آدم ‌میشود قصه‌ای که ما می‌خوانیم و از یادمان می‌رود، در حالی که آن زندگی با همان تلخی، در تک تک نفس‌های صاحبش ادامه دارد. که این هم ایراد ما نیست. مشکل من است با نوشتن قصه‌های آن‌ها. برای تو هم نگفتم. فاجعه را نمی‌توانم به زبان بیاورم. نمی‌دانم چطور بگویم قلبم چطور مچاله می‌شود وقتی زخم‌هایشان رو ضدعفونی می‌کنم. نمی‌شود از دردهایشان گفت. از نداریشان، بیماریشان، بی‌جا و مکان بودنشان، شب در خیابان‌ خوابیدنشان، برای پول دوا تن‌فروشیشان، برای فروختن بچه‌دار شدنشان، برای فرار از کمپ خود‌زنی کردنشان. نمی‌شود گفت چطور دعوایشان می‌شود سر اینکه کدامشان صیغه‌ی یک بیمار جنسی بشوند که چن وقتی زیر یک سقف بخوابند، هرچند برای بقیه‌ عمر بیمارشان کند. از این‌که دختربچه‌های ۵ ۶ ساله‌اشان را چطور در اختیار مردها می‌گذارند برای چند هزار تومان، نمی‌شود حرف زد. چون درد آن‌طور که باید انتقال پیدا نمی‌کند و انگار این ظلم است. این حرف‌ها چیزی نیست که بخوانی و یادت برود. این دردی نیست که ازش رد شوی. فقط می‌شود گفت که آن‌جا آخر دنیاست.
از لابلای درزهای آلوده‌ی زندگی زنان خانه خورشید، معتاد و تن فروش درآمدن عادیست، روزمره است و این روزمرگی بدترین چیز دنیاست. مگر می‌شود این حجم بدی روزگار عادی باشد؟ و یک انسان که سالم از آن وسط دربیاید، اتفاقا خود معجزه است. معجزه‌ای که کم پیش می‌آید. نجات پیدا کردنشان از اعتیاد هم کم پیش می‌آید. اما وقتی سپیده می‌آید می‌نشیند و از قصد، وسط حرف‌هایش یک جوری می‌گنجاند که متادونش قطع شده، یعنی به من افتخار کن. ممکن است ناچیز باشد بین آن همه سیاهی، مثل آن ستون‌های باریک نوری که ازلای سقف تونل‌های امامزاده هاشم به داخل می‌آید. ممکن است از دست برود، نماند. ولی آن جا که باشی می‌فهمی یک زندگی، یک آدم، یک روز، چقدر ارزش دارد. پس افتخار می‌کنی.
 فاحشه در نظر مردم پلید است و پست. معتاد فردی است دور افتاده و رو به فنا که باید ازش ترسید و فاصله گرفت. فاحشه‌ی معتاد هیچوقت انتخاب کسی نیست برای کمک کردن.

برای تو اما لازم نبود حرف بزنم. تورا لازم نبود قانع کنم چرا برای همچین آدم‌هایی کار می‌کنم. همین کافی بود.